چشم به راه

سلام

یادش بخیر، سال قبل همین روزها، به یکی از برادران نامه ای نوشتیم و مطالبی را تذکر دادیم.

خیلی دوست دارم این روزها، عده ای این نامه را بخوانند ...

بخش هایی از این نامه که می توان منتشرش کرد:


انتظار نداریم به تمام منویات مقام معظم رهبری اشراف داشته باشید ولی با توجه به جایگاهی که قرار گرفته اید، اطلاع از تعاریف و اصولی که ایشان در مورد جنبش دانشجویی بیان داشته اند، بدون شک از وظایف شماست. برای مثال شما را به مطالعه فرمایشات حضرت آقا در سال 78 در دانشگاه شریف دعوت می کنیم. مخصوصا خصوصیات جنبش دانشجویی، که با توجه به تصمیم گرفته شده مرور بعضی از از آن فرمایشات خالی از لطف نیست:

 " ... خصوصیت سوم]جنبش دانشجویی[، آزادى و رهایى از وابستگی هاى گوناگونِ حزبى و سیاسى و نژادى و امثال اینهاست ... چهارمین خصوصیتِ این حرکت، مبتنى بر اشخاص نبودن است ... ششمین خصوصیت این حرکت دانشجویى و این پدیده ذاتى محیط دانشگاهها این است که بر این حرکت، فقط احساسات حکومت نمى‌کند؛ بلکه ضمن این که احساسات هست، منطق و تفکّر و بینش و تحصیل و میل به فهمیدن و تدقیق هم در آن وجود دارد ... یکى دیگر از آفات جنبش دانشجویى - همان‌طور که گفتم - دور شدن از آرمانهاست ... یکى دیگر از آفات مهمّ جنبش دانشجویى، سطحى شدن است. عزیزان من! از سطحى‌اندیشى به‌شدّت پرهیز کنید. خصوصیت دانشجو، تعمّق و تدقیق است ... یکى دیگر از آفات، به دام احزاب و گروهها افتادن است؛ که این را قبلاً هم گفتم. مواظب باشید، اختاپوس خطرناک احزاب و گروههاى مختلف به سراغتان نیاید و شما را به دام نیندازد. ]که در این صورت[ از آن مجموعه آزاداندیش، اغلبِ خصوصیات مثبت را خواهند گرفت ..."

بدون شک دانشگاه و دانشجویان باید سیاسی باشند. و سیاسی بودن هم به معنای یافتن قدرت تحلیل جریان ها و مسائل مختلف کشور و جهان، و سپس جهت دهی و پیشتاز بودن آن هاست. و نه به معنای ایجاد بستری برای استفاده‌ی جریان ها و گروه های سیاسی. و بارها و بارها تلاش قدرت طلبان چه از نوع اصلاح طلب و چه اصولگرایش را برای سوء استفاده از دانشگاه و دانشجویان برای رسیدن به قدرت را مشاهده کرده ایم ...


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۳ ، ۲۱:۰۷
مهدی غلامی

سلام

حقیقت ش ما ها خیلی مقصر نیستیم. از بچگی این چیزها رو یادمون دادند. تقصیر کتاب های درسی مون بود.

البته همین اول اعلام موضع کنم که چقدر بدم میاد از بعضی تحلیل ها. اون تحلیل هایی که به آدم القا می کنه که ما از بچگی در یک نظم درست و حسابی که تحت سلطه ی مثلا فراماسون ها زندگی کرده ایم، کارتن دیده ایم و ... و الان هم طبق خواسته اون ها زندگی می کنیم.

 این رو می گفتم از بچگی یعضی از آدم ها برای ما الگو شدند و ما به صورت ناخودآگاه دوست داریم کارهای اون ها رو تکرار کنیم. یکی از این الگو ها پترس ه! آره خود پترس! خیلی ها دوست دارند پترس باشند، مشکلی رو پیدا کنند، سوراخی رو پیدا کنند و دست بکنند توش. تا یه جامعه ای رو رو نجات بدند. تا این جای کارشون بد نیست. مشکل از وقتی شروع می شه که هرکس فکر می کنه سوراخی که پیدا کرده تنها سوراخ سد هست. و تمام کسایی که این ور سد هستند همه مدیون این پترس فداکار هستند. اون وقته که یه دست شون که تو سوراخ بود که هیچی، با دست دیگه شروع می کنند رو سر دیگران زدند. تازه گاها دیده شده که دستی که داخل سوراخ بود هم از سوراخ در میارند و از اون هم کمک می گیرند. با اینکه جفت دستهاشون بیرونه، داد می زنند ایها الناس مگه نمی بینید من پترس ام، همه باید بیاید کمک من ... بقیه پترس ها هم مانند او. همه دو دستی سر و کله ی یکدیگر می زنند که من آنم که پترس بود پهلوان. همه هم آن قدر درگیرند که کسی متوجه نمی شود با اینکه هیچ دستی در هیچ سوراخی نیست، چطور سد خراب نمی شود و آب آن ها را نمی برد. غافل از آن که چند فرسخی بالاتر، مسیر آب عوض شده است و آب اصلا به سمت سد نمی آید ... 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۳ ، ۲۰:۰۵
مهدی غلامی

سلام

" نخبه کسی است که وطن خواهی اش در حد شعار و احساس باقی نمی ماند و برای وطنی که برای او هزینه کرده است، هزینه وطن خواهی اش را پرداخت خواهد کرد، مخصوصا اگر فکر می کند نخبه هست این هزینه بیشتر خواهد شد ...

کشوری که پایه های تولید ثروتش مبتنی بر سرمایه های زیرزمینی اش است، نیازی به جذب و حمایت و برنامه ریزی برای منابع روزمینی اش نخواهد داشت ...

بنیاد ملی نخبگان در عملکرد جدیدش یک بنیاد رفاهی نیست، بلکه مکانی برای توانمندسازی نخبگان برای تاثیرگذاری در جامعه است، بی شک حمایت های بنیاد از نخبگان می تواند به عنوان پشتیبانی برای حرکت به سمت ایجاد شرکت های دانش بنیان خواهد بود ...

تازه اول راه هستیم، با شرکت در کنکور یا المپیاد که نمی توان ادعا کنیم نخبه ایم و تمام شد. چرا که نخبه کسی است که به مملکتش خدمت کرده است، نخبه کسی است که ارزشمندترین چیزش را برای مملکتش خرج کرده است ... "

سورنا

دکتر سورنا ستاری فرزند شهید ستاری، معاون علمی و فناوری که بیش از یکسال است توسط رئیس جمهور به این سمت منصوب شده است. وی دانش آموخته رشته مهندسی مکانیک در سه مقطع تحصیلی کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترا در دانشگاه صنعتی شریف است و اکنون هم از اساتید این دانشگاه است. جملات بالا بخشی از صحبت های وی در دیدار نخبگان با رهبر معظم انقلاب است. صحبت هایی که در کنار عملکرد یکساله ی سورنا در سمت معاونت، امید هایی را در مورد بهبود وضعیت شرکت های دانش بنیان در کشور را نوید می دهد.

نگاهی به آمار تعداد شرکت های دانش بنیانی که در یکسال اخیر توسط معاونت علمی تایید صلاحیت شده اند و همچنین تسهیلاتی که برای این شرکت ها در نظر گرفته شده است نشانگر درک صحیح سورنا از وضعیت کلی کشور و اهمیت نقش شرکت های دانش بنیان در اقتصاد مقاومتی است. از از جمله تسهیلات در نظر گرفته شده می توان از اعطای معافیت های مالیاتی و گمرکی برای این شرکت ها نام برد که سبب تسهیل در ایجاد و بهبود تعامل آن ها با کشورهای مختلف و تلاش در صادرات محصولاتشان را خواهد داشت. و از همه مهم تر ایجاد بازار برای این شرکت هاست که برای این منظور از طریق اعطای تسهیلات به خریداران از این شرکت ها و برگزاری نمایشگاه تجهیزات آزمایشگاهی و ... گام هایی برداشته شده است.

سورنا در برنامه ها و صحبت های خود بارها به حرکت به سمت اصلاح شرایط ورود و ابقا در بنیاد ملی نخبگان و اصلاح حمایت از آن ها، مخصوصا افزایش هرچه بیشتر حمایت های جمعی و حمایت از نهادهای نخبه پرور و در مقابل کاهش آرام حمایت های فردمحور کنونی اشاره کرده است. تخصصی شدن حمایت ها، بجای یکسان برخورد کردن با نخبگان نبز از مواردی است که نیازمند نگاه ویژه و دقیقی از جانب معاونت است که به آن نیز باید توجه صورت گیرد.


برای نقد کارنامه یکساله دکتر سورنا ستاری می توان از نشریه 12 ماه تدبیر و امید که به زحمت دوستان سایت عیارآنلاین تهیه شده است مراجعه کرد.


۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۳ ، ۱۱:۰۷
مهدی غلامی

سلام

سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می آید. دو جلدیِ بی نظیرِ نادر ابراهیمی که ای کاش جلد سومش هم می رسید ...

رمانی از زندگی حضرت امام که ارزش حداقل دو بار خواندن را دارد. هر دو جلد و هر سه دیدار از هر جلد خواندنی است ...

نادر ابتدای رمان سوگند یاد می کند به جمیع معتبرات خود که آن چه در این داستان گفته است به اعتقاد و باور خودش عین حقیقت است ...

بندهای زیر بخشی از جلد اول دنباله ی دیدار سوم است. جایی که طلبه جوانی از حضرت امام که آن روزها مجتهد جوان و شجاعی است، در مورد عدم اظهار نظر امام در مورد قانون اجباری شدن سربازی سوال می کند ...

این گفت و گو مانند تمام کتاب شیرین و آموختنی است ...


"شما سال پیش که غوغای نظام اجباری برپا شد، حتی بک اظهار نظر گذرا هم نکردید؛ حال آنکه روحانیت قم، مشهد، اصفهان و بسیاری از شهرها به تقلا برخاستند و از عهده ی تغییر دادن و نرم کردن قانون هم برآمدند. شما که پیوسته در اندیشه ی مسائل گوناگون مملکتی هستید چرا هیچ نگفتید؟ ...

شما چه بخواهید چه نخواهید، اسوه ای برای ما طلاب شده اید ... حال به من بگویید تا به آن ها بگویم که چرا شما در ماجرای نظام اجباری حضوری محسوس نداشتید؟

 ... من با نظام اجباری مخالفتی نداشتم، اما دوست نداشتم سخنی بگویم که در آن، طعم موافقت با اعمال و اقدامات رضا خان احساس شود این بسیار خطرناک است که ما، در لحظه هایی، با دشمن خود به توافقی موردی و کوتاه برسیم. این کار نفس تقابل را لکه دار و بی اعتبار می کند و بسیار خطرناک است؛ زیرا چنین موافقتی که به ظاهر، ارزش عدالت خواهی و بزرگواری دارد، در باطن، چیزی جز میل به تسلیم شدن ِ آبرومندانه به دشمن را حمل نمی کند. یک اشاره ی ابرو، بوی آشتی و سازش دارد، و این بو، وقتی در فضای مقابله پیچید، دیگر نمی توان از فضا بازپسش گرفت. ...

اگر کسی در موضع دشمن دین و ملت ما قرار گرفته، ما محق نیستیم که، در دقایقی، به دلایلی، با او معانقه و مصافحه و معاشقه کنیم و مدعی این شویم که ما آن قدر عادلیم که حرف حسابی را حتی از دشمن خونی خود نیز می پذیریم ... نع! دشمن ما، دشمن آرمان ماست و ما مجاز نیستیم بر سر اجزای آرمانمان با دشمن معامله کنیم ... "

سه دیدار 1

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۳ ، ۱۹:۱۸
مهدی غلامی

سلام

متن زیر سحنرانی استاد بزرگوار جناب آقای قاسمیان در مراسم اربعین حسینی در محضر رهبر انقلاب و با حضور هیئات دانشجویی سراسر کشور است. 

موضوع هم بررسی بخشی از سنت های الهی است که با نگاه به آیات سوره مبارکه احزاب بیان می گردد. سنت تراکم سازی و نابودی یکباره ی دشمن و همچنین اعتماد به وعده ها و نصرت های الهی، صبر و استقامت در مواجهات و مبارزات با مستکبرین عالم ...

با توجه به شرایط کنونی کشور که بعضا نگاه هایی نادرست برای ارتباط و نقش آفرینی نظام اسلامی در فضای بین الملل مطرح و تنوریزه می گردد، وجود چنین بحث های مبنایی از دل آیات و روایات کاملا ضروری به نظر می رسد.


مِنَ الْمُؤْمِنینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدیلا

از میان مومنان مردانی هستند (نشان از عظمت این مردان دارد) که نسبت به عهد الهی راست گفتند، راست عمل کردند و بر این عهد الهی ایستادند. عده ای از آن ها این پیمان را تا پایان بردند. عده ای هم منتظرند، (نه فقط منتظر شهادت، بلکه منتظرند پیمان ها را تا انتها ببرند) و این پیمان ها را عوض نمی کنند

 

در میان مفسرین در مورد ما عاهدوا الله علیه گمانه زنی های انجام شده است. همه هم به نوعی می تواند تفسیر درستی باشد. بعضی گفته اند این عهد الهی، عهد عبودیت خداست. بعضی همان عهد ازلی گرفته اند. منتهای مراتب اگر چند آیه عقب برگردیم، در همین سوره احزاب داریم:

وَ لَقَدْ کانُوا عاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ لا یُوَلُّونَ الْأَدْبارَ وَ کانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُلا

عهد سپرده بودند که کسی پشت به دشمن نکند و این عهد مورد سوال است

 

از همین آیه مشخص است که اولا نظام انقلابی پیامبر بدون دشمن معنا ندارد. به این آیه هم به عنوان شاخص می توان توجه کرد:


وَ لا یَزالُونَ یُقاتِلُونَکُمْ حَتَّى یَرُدُّوکُمْ عَنْ دینِکُمْ إِنِ اسْتَطاعُوا

و همواره با شما پیکار می کنند تا این که اگر بتوانند شما را از دین تان مرتد کنند

 

یعنی اگر زمانی دشمن، دشمنی نکرد از دو حالت خارج نیست. یا اینکه نمی تواند و استطاعت ندارد. یعنی دست زیر شده است و توانایی دشمنی ندارد. یا اینکه نظام اسلامی به ارتداد رفته است. البته منظور این نیست که مظاهر اسلامی در آن نیست. این نظام مرتد می تواند با پنج وعده نماز سازگار باشد. مانند بسیاری از کشورهای اسلامی که نماز و روزه و ... دارند ولی در آغوش آمریکا هستند. لذا کسی فکر نکند که می توان به سمت نظام اسلامی بدون هیچ گونه دشمنی از سمت مستکبران جهان حرکت کرد. که این نظام همان نظام اسلامی مرتد هست.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۳ ، ۰۲:۰۶
مهدی غلامی


"سلام

 جمعی که خدمت شما رسیده است، هم دانشکده ای های آقامسعود شما هستند. شرمنده ایم که دیر آمده ایم ولی بالاخره آمده ایم. نیامده ایم که ما حرف بزنیم. اصلا حرفی برای گفتن نداریم که بزنیم. اینجا آمده ایم تا یاد بگیریم بجای حرف زدن کار کنیم، کار درست انجام بدهیم. ادعا نداریم همیشه به یاد آقامسعودها بوده ایم ولی گاهی از آن ها یادی می کنیم و هستی خود را مدیون آن ها می دانیم"

چند دقیقه قبل از رسیدن متوجه می شوم که من باید بحث را شروع کنم و این ها جملاتی است که سعی می کنم به یاد داشته باشم ...


مثل همیشه همه چیز منظم و مرتب تحت نظر آقاصالح پیش می رفت. تقریبا سرِ وقت حاضر شده بودیم. جعبه ی شیرینی ای و کادویی تهیه شده بود. مسافت تا ایستگاه مترو را پیاده رفتیم. کاملا مواظب بودیم جعبه شیرینی خیلی آسیب نبیند. بعد از مترو هم اندکی پیاده روی داشتیم. کمی دنبال آدرس گشتیم. یکی دو بار کوچه موسوی مطلق را بالا پایین کردیم، با تماس محسن آدرس را پیدا کردیم. منزل هم دانشکده ای ما پلاک 2 در کوچه ی 8 متری و بن بست قرار داشت. ناگهان همه یکه خوردیم. خشکمان زد. بعضی از بچه ها گفتند: گویا برای همه جا نیست. بهتر است همه نرویم. یکی از بچه ها گفت اتفاقا بهتر، همه برویم. درب منزل هم دانشکده ای باز بود. به استقبال مان آمدند ...

جملاتی که آماده کرده بودم را گفتم. سکوت پدرِ هم دانشکده ای خیلی حرف داشت. به زبان بی زبانی می گفت خودت باش. ساده باش، اینجا همه کس و همه چیز ساده اند. خودشان اند. مگر نمی بینی. منزل و درب و پنجره و فرش و منِ پدر هم دانشکده ای و این مادرش، همه و همه مثل خودش ساده و بی ریاییم. مگر عکس هایش را نمی بینی. اصلا ساده و بی ریا ارزشمندترین چیزمان را داده ایم و هیچ چیز مادی هم نگرفته ایم ...

مادر هم دانشکده ای بعد از پدر شروع کرد. بغض می کرد و از قد و بالای هم دانشکده ای ما می گفت. از ارادت هم دانشکده ای ما به امام که هنوز آقا خطابش می کرد. از این که تمام زندگی اش بود. از رضایت خودش می گفت، می گفت نه موقع اعزامش و نه بعد از رفتنش لحظه ای ناراضی نبودم. از شب رفتنش می گفت. از به خواب آمدنش می گفت. از پرچمی که در دستش دیده بود و در عالم خواب از او شنیده بود که باید آن را در جای اصلی اش نصب کند. از پاسدارهایی که خبر رفتنش را آورده بودند در حالی که او پیشاپیش خبر داشت ... 

سر بچه ها پایین بود، شک ندارم که تک تک بچه ها حس مرا داشتند، گویی مادر همه ی ما از خاطرات برادری که ندیده بودیم، می گفت. شرمنده بودیم و جز شرمندگی حرفی برای گفتن نداشتیم. مادرمان تمام داشته ها و آرزوهایش را داده بود. لحظه ای از آن چه داده بود و از هیچی که نگرفته بود ناراضی نبود و دم به دم شکر خدا می کرد. خانه را مانند روزی که وداع کرده بود، ساده و صمیمی نگه داشته بود و هنوز در گوشه گوشه ی این خانه لبخندهای برادرمان را می دید و با آن زندگی می کرد ...



این پدر و مادر هم دانشکده ای و این منزل شان عالی بودند. آقامسعود جاوید زاده، دانشجوی سالِ آخر مهندسی مکانیک دانشکده فنی دانشگاه تهران که 8 سال با لشکر 27 حضرت رسول صلی الله علیه و آله هم جنگ را درک کرده بود و هم لبنان را و سرانجام، در آخرین حملات عراق در سال 67، در شلمچه پر کشیده بود ...


در این شلوغی های تهران هنوز این خانه های بهشتی وجود دارند ... 

برای گذشته ای که خدمت شان نرسیده ایم نمی دانم خدا با ما چه می کند، امیدوارم از این به بعد تا دیر نشده قدرشان را بدانیم ...

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۳ ، ۲۲:۰۶
مهدی غلامی

سلام

کتابی کتاب خوبیه که هر وقت شروع ش کردی زمین ش نذاری تا تموم بشه! یا حداقل صبح که شروع کردی شب تموم ش کنی! یا برعکس، شب که شروع ش کردی صبح تموم بشه! یا حداقل شروع ش که کردی تا وقتی تموم ش می کنی هر وقت خالی که بدست میاری اون رو بخونی!

دیگه هیچ کدوم از اینا رو قبول نداشته باشی این رو حتما قبول داری، کتابی خوبه که وقتی تموم شد انگیزه داشته باشی به دیگران معرفی ش کنی.

"غنیمت" صادق کرمیار حتما یکی از این کتاب هاست. از سید مهدی امانت ش گرفتم و یه صبح شروع شد و همون شب تموم شد! چون کتاب خوبیه پس انگیزه معرفی کردن ش هم هست! حتی تو این اوضاعی که حداقل صدوشصت و چهار درجه متفاوت با اوضاعی که تو پست قبلی بیان شده هست! اصلا می خوام به یکی از رفقای کتاب خون که رمان خون نیست! معرفی ش کنم و پا گیرش کنم ...

بگذریم ...

 غنیمت صادق کرمیار: کرمیاری که بیشتر با نامیرا شناخته شده تا بقیه کتاب هاش. ولی بقیه کتاب هاش هم از لحاظ قوت و جذابیت کم از نامیرا ندارند. هم غنیمت کتاب بسیار خوب و قابلی بود و هم بخش هایی که از درد ش رو که خوندم به دلم نشست. دقت ش در صحت مسائل تاریخی و نشون دادن حال و هوای جامعه در حین اتفاق ماجرا مثل نامیرا خیلی خوبه، نمایش دیدگاه های مختلف به شکل کامل و روشن هم از نقاط قوتش به حساب میاد ...

غنیمت روایتی از یک بخش هیجان انگیز از زندگی یک رزمنده خرمشهریه که با چشم خودش سقوط شهر رو دیده، بخشی از خانواده اش رو از دست داده، با محمد جهان آرا تا نفس داشتند جنگیدن، بعد جنگ هم با آرمان هاش کار کرده و زندگی کرده و با مدیران بعد جنگ مبارزه کرده و ...

درسته که قسمتی از کتاب ماجرای سقوط خرمشهر رو بیان می کنه، ولی قسمت هیجان انگیز داستان از اونجا کلید می خوره که این رزمنده گزارشی از مردم عراق که به واسطه حمله آمریکا آسیب دیدند، رو تو تلویزیون می بینه. گزارش از یک خانمی عراقی است که فرزند در دست در حال گریه و زاری است. و قسمت مهم این گزارش یک نشان است که برگردن این فزرند است. نشانی که می تونه رزمنده قصه ی غنیمت رو به خاطرات خرمشهر ببره و او و پسرش را به ناصریه عراق بکشونه و حتی سبب دستگیری شون هم تو ایران و هم تو عراق، البته به دست مهاجمین بشه و حتی تر اینکه پاشون رو به گزارش فاکس نیوز هم باز کنه. پسری که گویا از فعالین دانشجویی اون زمانه و خودش و بیشتر دوستاش معتقدن نتیجه حمله به عراق بدون توجه به نیت مهاجمان، اتفاق میمونی است. و مهاجمان رو آزادی بخشان ملت عراق قلمداد می کنن. البته با واقعیاتی که این پسر با چشم خودش می بینه قضیه فرق خواهد کرد. البته تعداد کمی از دوستانشون که خواهرش هم جز این دسته محدودند که احتمالا اون موقع هم از جایی محدود تغذیه می شدند، با این نظر مخالف بودن و اصلا بخشی از داستان، دعواها و بحث های از جنس دانشجویی همین دختر و پسر تو خونه و دانشگاهه.

نوع روایتی هم که کرمیار برای این کتاب ش انتخاب کرده جالبه. بخش های کتاب توسط آدم های مختلف قصه روایت میشه. و گاها یک اتفاق چند بار ولی توسط افراد مختلف روایت میشه تا هر بار گوشه ای از ماجرا روشن بشه ...

خلاصه غنیمت که توسط نیستان چاپ شده ارزش خوندن و به دیگران معرفی کردن رو داره ...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۳ ، ۰۲:۱۰
مهدی غلامی

سلام

کارت ملی ام را گرو گذاشته ام، تا ویدئو پروژکتوری از آن هایی که دیگر یافت نمی شود را برای اردوی مشهد امانت بگیرم. اردویی آموزشی که بخشی از آن، برعهده ما بود. هنوز امانتی را پس نداده ام. یعنی الان کارت ملی ندارم. یعنی کار ِ بیمه ام درست نمی شود. یعنی تر این که لازم نیست وقت بگذارم کار بیمه ام را درست کنم!

پای مبارک بچه ها روی رایانه دستی ام رفته یا کیفی که زائر مشهد بوده، روی آن فرود آمده، شاید هم کیسه برنجی روی آن رها شده. یعنی صفحه نمایش اش شکسته. چند روزی برای تعمیر به یکی از دوستان هم‌سفر کربلا سپرده ام. خبری از این کربلایی نیست. یعنی خبری از رایانه  ام نیست. من هم خیلی دنبالش نیستم. یعنی چند وقتی است رایانه و دسترسی به شبکه آسان ندارم. یعنی تر این که خیلی وقتم را در شبکه نمی گذرانم.

با استاد محترم چند باری است برای تعیین موضوع پایان نامه قرار گذاشته ایم. همه‌ی این چند بارها قرار به ملاقات نینجامیده است. یعنی هنوز موضوع پایان نامه مشخص نشده است. یعنی هنوز لازم نیست شروع به خواندن مقاله کنم. یعنی تر این که لازم نیست آن جا هم وقت بگذارم.

سر ِ کار هنوز دوران طوفانی کارها شروع نشده است. دوشم را هم از زیر کارهایی که روی ش گذاشته می شود خالی می کنم. یعنی خیلی وقت آن جا هم نمی گذارم.

در فضای تشکیلات هم خیلی وقت است کار عمده ای ندارم. دو سه تا مطلب گفته اند بنویس که ننوشته ام آن ها هم کم کم رهایم می کنند در مورد بعضی قضایا هم فعلا دخالت نمی کنم، هنوز وقت آن نشده است که آرامش قبل از طوفان را به هم بزنم. یعنی این جا هم نیازی نیست خیلی وقت بگذارم.

هادی را هم که مدتی است پیچانده ام. کلی کار قرار بود با هم انجام بدهیم ...

این ها همه یعنی یک فرصت ایده آل ولی کوتاه. یعنی تر این که می توانی تا تلنباری از کارها سراغت نیامده، کف مترو بنشینی نادر ابراهیمی بخوانی. یک عاشقانه‌ی آرام و حالا ابوالمشاغل. یا در اتاق یک شبه صادق کرمیار بخوانی. غنیمت. یا شماس شامی را ...

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۳ ، ۲۲:۳۵
مهدی غلامی

سلام

سلام آقاسیدگل

حرف های اصلی بماند برای بعد. بماند سر فرصت. به شرط حیات یک روز می نشینم و خاطرات م از تو را می نویسم. از همان مهر 87. از روزی که بعد از کلاس شیمی عمومی تو رای آوردی و نماینده 87 ها در انجمن علمی شدی تا همین چند روز پیش که در دفتر مکانیک باید می خندیدیم، حرف می زدیم، از همه مهم تر و سخت تر بغض نمی کردیم ...

شاید نشستم یک " ثانیا که ... "  برای تو نوشتم ...

خلاصه حرف زیاد است و فعلا وقتش نیست ...

فقط همین را بگویم این روزها، وقتی رفتنت را باور کردم، بعد از سال ها حسی قدیمی سراغم آمده است. حسی که فقط یک کلمه می تواند آن را معرفی کند: غربت. آقاسید، تو سفر کرده ای و رفته ای و من حس می کنم دوباره غریب شده ام ...


راستی آقاسید خدا به همراهت ...

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۳ ، ۰۱:۵۴
مهدی غلامی

سلام

یک ربعی از ساعت 17 گذشته بود که رسیدیم سر چهارراه ولیعصر، هنوز غرفه راه نیفتاده بود. مثل این که برق غرفه آماده نشده بود. بچه ها هم زیاد بودند. یعنی بیشتر از حد نیاز. بعضی از بچه ها که بیکار مونده بودند شروع به کار تراشیدن برای خودشون کردند. یه عده رفتند، پارک دانشجو رو رصد کردند، مکان های پرتراکم را شناسایی کردند. یه عده جارو پیدا کردند، غرفه رو جارو زدند. خلاصه هرکسی خودش رو یه جوری مشغول کرد تا کم کم کارهای اصلی شروع شد. تراکت ها رسید، اکو از اتحادیه رسید، کم کم برق غرفه آماده شد. ما هم مشغول پخش تراکت ها شدیم، نفهمیدیم چطوری چفیه های لبنانی_فلسطینی رو دوشمون قرار گرفت. کلی جلب توجه می کرد. شاید در پاسخ به درخواست ده نفری که چفیه ها رو میخواستند، جواب دادیم که تا روز آخر غرفه به اون ها نیاز داریم و گرنه قابل ندارد!

 تراکت ها بد نبودند، هر چند نقد هایی هم بهشون وارد بود ولی از هیچی بهتر بود. باید به بهانه ای مردم رو به غرفه دعوت می کردیم. خیلی کارهای دیگه هم می شد کرد. مثلا پاسخ خیلی از شبهات رایج و معمول که حین دادن تراکت هم چندبار باهاش مواجه شدیم کار سختی نبود. 

شاید جنایت های رژیم غاصب غمی سنگین تو دل بچه ها گذاشته، ولی همین که یه جمع دانشجویی بدون ادعا دارند کار کوچیکی که از دستشون برمیاد رو انجام میدن، با مردم ارتباط می گیرن و تاثیرش رو می بینن، می تونی احساس شادی رو تو چهره شون ببینی. یکی به یکی از بچه ها گفت تا حالا با این همه تراکت پخش کن مواجه شدم، تو اولینش هستی که ناراحت نیستی و انقدر لبخند می زنی!

قسمت اول پخش تراکت که تموم شد، با یکی از بچه ها گفتیم بریم با ملتی که دور سالن تئاتر شهر منتظر بودند در مورد غزه حرف بزنیم. قصد داشتیم بحثی چالشی باهاشون راه بندازیم. با این سوال که چند دقیقه می تونیم وقت تون رو بگیریم به سمت گزینه ها می رفتیم. گزینه اول دوتا جوون بودند که بهمون وقت ندادند مزاجم شون بشیم! گزینه بعدی مرد میانسالی بود که سیگار و فندکش نوید بحثی مورد نظر ما رو می داد. پرسیدم اخبار رو پی گیری می کنید؟ منبری را شروع کرد که شرمنده مان کرد. می گفت کارتان باارزش است ولی باید این کار را رسانه ای کنید و به گوش همه برسانید. پای صحبت های دیروز خانم دکتر هم نشسته بود، می گفت باید کارهای بیشتری کرد، به همین چیزا اکتفا نکنید ... کم کم منبر به روضه نزدیک می شد که تراکت های قسمت دوم هم رسید. این بار محل پخش زیرگذر شهرداری بود ...

 واکنش ملت هم جالب بود. چند تا مورد جالب هم داشتیم. مثلا یکی می گفت شما به مردم غزه کمک می کنید پس کی به اون 50 نفری که کشته شدند کمک کنه؟! تو دلم گفتم خدا همه شون رو رحمت کنه، ولی دقیقا چطوری می تونیم به اونا کمک کنیم جز همین دعای خیر برایشون! یا یکی دیگه که می گفت ازم فیلم بگیرید همه جا پخش کنید، می گفت هر چی از این فلسطینیا کشته بشه دلم خنک تر می شه، وقتی پرسیدیم چرا؟ گقت: اینا بودند که سینما رکس رو آتیش زدند!!!!

از این عده‌ی معدود که احتمالا از جای محدود تغذیه نمی شدند! بگذریم، ملت همه پا کار بودند. حتی اونایی که از تیپ و قیافه ها شون چیز دیگه ای دریافت می شد. حتی اونایی که خوراک بچه های جنبش حیا بودند! کاری ندارم که چقدر نظام دخیل بوده است یا چقدر سبوعیت این رژیم قاتل و همراهانش موثر بوده ولی میدونم دلسوزی و دفاع از مظلوملین غزه در نهاد همه مردم این خاک گنجانده شده است.

همین چند وقت پیش بود با همکاری بعضی از همین دوستان برگزار کننده غرفه برای برنامه ای  از سیاسیون دعوت می کردیم. بعد از کلی خواهش و تمنا بسیاری از اونا تا از سایر مهمونا آگاه می شدند به واسطه اختلاف نظرهای سیاسی که با هم داشتند، دست رد به سینه مون می زدند. این غزه‌ی تنهای پیروز باز هم اثبات کرد که هنوز هم آرمان های مشترکی وجود دارند که می شه خیمه ای تشکیل داد و همه نگاه های سیاسی رو زیر اون جمع کرد. آرمانی مثل آزادی فلسطین عزیز. مهمونایی که دعوت را پذیرفته اند، گواه این مدعاست. خانم دکتر رجایی فر، دکتر علی مطهری، دکتر مهدی کوچک زاده، دکتر محمد علی رامین، دکتر مصطفی کواکبیان ...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۳ ، ۰۰:۱۶
مهدی غلامی